کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن ...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

محکم بشین دلم این دوره آخره...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

 اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم،

به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

ذهن ها...

ذهن های بزرگ درباره ایده ها صحبت می کنند،

 ذهن های متوسط درباره رویدادها

و ذهن های کوچک درباره دیگران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

خواستن و توانستن

اگر امروز خواستی و نتوانستی ، که معذوری ...

 ولی اگر روزی توانستی و نخواستی ،

 منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق، بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت، هم کلید زندگیست

 گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

بخند...

دو با جناق بنام کافی و نعمت سوار یک خر بودند . 

 نعمت گفت اگر یک خر دیگر بود کافی بود .

کافی گفت همین هم که هست نعمت است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

ارشد

امروز ۳۱ اردیبهشت تا چن ساعت دیگه جواب ارشد میاد

خدا میشه که ما رو شگفت زذه کنی امروز

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

کسی که نماند...

هیچ و باد است جهان

گفتی و باور کردی...

کاش یک روز به اندازه هیچ غم بیهوده نمی خوردی

کاش یک روز به سر مستی باد شاد و آزاد به سر می بردی...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

ظهر شيطان را ديدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برميداشت.

  گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟

 بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند... شيطان گفت:

خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد! گفتم:

 به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟

گفت: من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها،

 آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام ميدادم،

روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند.

 اينان را به شيطان چه نياز است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

امپراطور یونان به کوروش بزرگ گفت:

 ما برای شرف میجنگیم شما برای پول.

کوروش پاسخ داد :هرکس برای نداشته هایش میجنگد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

...

از رو بر گر داندن دیگران نگران نباش تا وقتی نگاه خدا رو به توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

 ما را زفهميدن عشق غافل كردند

فهميدن عشق را چه مشكل كردند

 انگار كسي به فكر ماهيها نيست

 سهراب بيا كه آب را گل كردند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

تقدیم به.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

 

 خدای را سپاس اگر رسولش را نفرستاده بود امروز در جهالت بودیم معنای عشقمان در تلاش برای یافتن جفت خلاصه میشد و می جنگیدیم برای لقمه ای نان... او به بشر آموخت وسعت اندیشه را وبیکرانه گی عشق را خدا را سپاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

4 u


چشم من بیا منو یاری بکن 


گونه هام خشکیده شد کاری بکن 


غیره گریه مگه کاری میشه کرد 


کاری از ما نمیاد زاری بکن 


اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد 


تا قیامت دل من گریه میخواد 


هرچی دریا رو زمین داره خدا 


با تمومه ابرای آسمونا 


کاشکی میداد همه رو به چشم من 


تا چشام به حال من گریه کنن 


اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد 


تا قیامت دل من گریه میخواد 


قصهء گذشته های خوب من 


خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن 


حالا باید سر رو زانوم بذارم 


تاقیامت اشک حسرت ببارم 


دل هیشکی مث من غم نداره 


مثل من غربت و ماتم نداره 


حالا که گریه دوای دردمه 


چرا چشمام اشکشو کم میاره 


خورشیده روشن ما رو دزدیدن 


زیره اون ابرای سنگین کشیدن 


همه جا رنگه سیاهه ماتمه 


فرصت موندنمون خیلی کمه 


اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد 


تا قیامت دل من گریه میخواد 


سرنوشت چشاش کوره نمیبینه 


زخم خنجرش میمونه تو سینه 


لب بسته سینهء غرق به خون 


قصهء موندن آدم همینه 


اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد


تا قیامت دل من گریه می خواد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

باز باران,

بي ترانه,

گريه هاي بي بهانه

,ميخورد بر سقف قلبم,

باورت شايد نباشد,

خسته است اين قلب تنگم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

ما چقدر فقیر هستیم....!

ما چقدر فقیر هستیم....!

روزی یک مرد ثروتمند٬ پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که درآنجا زندگی

می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر٬ مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشیدو بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در

حیاتمان یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاتمان فانوس های تزیینی

داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود٬ اما باغ آنها بی انتهاست!!

با شنیدن حرف های پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:

متشکرم پدر٬ تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

 

خداوندا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به خانه تو باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گوئئ

نمی گوئئ؟                        

خداوندا!!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گوئئ

نمی گویی؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از این قصه خلقت از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی،

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است      

 

DR. Ali SHariati

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

تقدیم خودم...مگه چی میشه

می دونین خیلی دنبال این شعر بودم حتی نمی دونستم که مال

سهراب

 اما این عکس و خودم گرفتم پیداش کردم تو کاشان خانه طباطبا ییها

مرسی به خودم و سهراب

؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط ؟؟؟؟؟&؟؟؟؟؟؟  | 

مطالب قدیمی‌تر